! - تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 1:31
راننده تاکسی درحالیکه داشت ماشینو از یه تقاطع به سختی عبور می داد، با ناله ی بغل دستی من که مرد جوونی بود مواجه شد: هشیار باش مرد! ندیدیش؟ راننده که مسن بود با خونسردی جواب داد: چرا دیدمش... خانوم بود! مرد جوون عصبانی شد و گفت: خانوم باشه نباید رعایت کنی شما؟ راهنما هم نزدی که! راننده عصبانی تر داد ...
بلبل زبون شدم - تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 1:31
سه بار در طول زمان ازش خواهش کردم که از فلان صفحه ی فلان جزوه، یه عکس بگیره بفرسته برام... هی گفت چشم و نفرستاد. امروز یه ساعت قبل کلاسم پیاد داد که واااای ببخشید! برم خونه برات میفرستم. گفتم لازم نیست دیگه نمیرسی. سرکلاس، به حول و قوه ی الهی با اشراف کامل بر همون موضوع، چنان تدریسی کردم که تا آخر ک...
جمعه نوشت - تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 1:31
9 روزه خواهرم بیمارستان بستریه و من و مادر و خاله م نوبتی پیشش هستیم و پسرکوچولوش روزی سه بار میاد شیر میخوره و باقی اوقات سرش شیره مالیده میشه! آخه طفلی نه تنها مادرش پیشش نیست، پدرشم مدام سرکاره... از درس و کارم عقب مونده م و تموم برنامه هام این مدت به هم ریخته؛ درسته که وضعیت موقتیه و به امید خدا...
احتمال - تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 1:31
دیشب یار درمورد مسئله ای حرف میزد که نتیجه ش ممکنه تموم برنامه هامونو تغییر بده، حتی محل و سبک زندگیمونو... این خیلی عالی و رویاییه ولی همین موقعیت رویایی، تموم معادلات ذهنی و عاطفیمو به هم ریخته! از شب دارم به این احتمال ضعیف، که به شدت ذهنمونو درگیر کرده فکر میکنم و خودم رو تو موقعیت احتمالی تصور ...
گاو و ماهی - تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 1:31
چای دم کردم و با مادرم نشستیم به نوشیدنش... مادرم از چیز جالبی حرف زد: "بچه که بودیم، عامل زلزله رو، حرکت شاخ گاوی می دونستن که زمین روی اون قرارگرفته!"گفتم: واقعا؟ و لابد گاو از لرزش اون ماهی به تکون افتاده که روی پشتش ایستاده! مادرم خندید و گفت: "قدیما مردم ساده بودن و بچه ها خوش باور و خیالاتی......
دریا - تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 1:31
یه بار فیلمی دیدم که در اون پدر خانواده بعد از خیانتی که به همسرش کرد و ظلم و جفایی که در حق بچه هاش روا داشت، سرش به سنگ خورد اما با هر قدمی که برای جبران برمیداشت، ضربه و آسیب بدتری به بنیان خانواده ش میزد و به مرور، غرور و اعتبار و آبروش خدشه دار شد و راهی برای جبران گذشته پیدا نمیکرد...یه روز دل...
طرح - تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 1:31
کمتر از سه ماهه که خودمو مشغول درس خوندن کردم و با اینکه چند هفته نتونستم بخونم، پیشرفت خوبی داشتم. زبان رو کنار گذاشتم که به دروس تخصصی برسم و روی عربی تمرکز بیشتری کردم. امروز صبح متوجه شدم که عربیم پیشرفت خیلی خوبی داشته! طوری که برای آزمون جمعه ( آزمایشی پیش از کنکور ) آمادگی عربی رو دارم. دروس ...
مرگ - تاریخ: 1396/6/22 ساعت: 15:08
مرگ نزدیکان، حفره های سیاهی تو زندگیم ایجاد کرده که هیچ رقمه پرشدنی یا نادیده گرفتنی نیست... خیلی عاطفی و حساسم و با مرگ کنار نمیام. از مرگ نزدیکانم وحشت دارم و گاهی خواب مرگشون رو میبینم. هنوز خیلی مرگها رو باور نکردم و منتظرم پدرم، مادربزرگم و خیلی های دیگه، روزی برگردن... اما حقیقته! حقیقتی به حج...
آماده م - تاریخ: 1396/6/22 ساعت: 15:08
تصمیم های بزرگ رو نهایتاً خود آدم میگیره؛ ممکنه کسی راه رو نشون بده یا الگو بشه یا تشویق بکنه اما تصمیم رو خود آدم میگیره و فقط و فقط خودشه که میتونه تصمیم رو هرچی که هست، عملی بکنه. تا جایی که خودمو میشناسم، مصمم و پرتلاشم و فعل «توانستن» رو صرف میکنم ولی گاهی هم گیج میزنم! مثلاً ضمن صرف مضارع اخبا...
من اینجاااااام - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 6:24
جناب میلاد هرروز میاد به من عذاب وجدان میده که دیدی گفتم کانال بزنی وبو فراموش میکنی! ولی به جان فرزندانم من روزی چند بار میام وبلاگ و همه تون رو میخونم:) اگه اینجا نمینویسم به خاطر کانال نیستش، مشکلم لپتاپه فقط! حتی کامنت نگاری هم با گوشی سخته چه برسه به پست نگاشتنفعلا اینجام تا مشکلم حل شه:shinblo...
تسلیت - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 6:24
تسلیت میگم رفیقبا هیچ واژه و جمله ای نمیشه غم از دست دادن پدر رو تسلا بخشید... با این درد آشنام! اما از خدا براتون صبر طلب میکنم. نور به قبر پدرتون بباره.
دوره ی نقاهت! - تاریخ: 1396/4/15 ساعت: 22:06
نه که در بند گذشته باشم یا مدام برگردم به عقب یا عذاب بکشم که چرا توی اون تاریخ، اون کارو نکردم... ولی فقط کافی بود برگردم به سیزده ماه پیش و اون حرف رو ده دقیقه زودتر میزدم... همه ی این بلاها سر خانواده م نمی اومد... با این وجود، حس میکنم لازم بود ما تموم اون رنج ها رو بکشیم و همدیگه رو عصبانی کنیم
:/ - تاریخ: 1396/4/15 ساعت: 22:06
نمیدونم این رخوت و سستی از گرماست یا رمضان یا هردو یا هیچکدام و عاملش کاملا درونیه؟ هرچی هست، نه میذاره کاری بکنم نه میذاره مثل بشر بگیرم بخوابم. اصلا معلقم کرده بین خواب و کار! حالا که فکر میکنم میبینم من نیاز دارم مادرم مثل بچگیام بالا سرم بایسته و مجبورم کنه ساعت خاصی بلند شدم و کارهای خاصی رو
:) - تاریخ: 1396/4/15 ساعت: 22:06
خب! به حول و قوۀ الهی تابستونم از راه رسید و همزمان پروندۀ کلاسام بسته شد و آخرین نمرات رفت تو دل تاریخ سیستم گلستان... حالا مونده سه ماه گرمستان که چطور و در چه احوالی گذرونده بشه در حالیکه به هدر نره. راستش من تاحالا 29 تا تابستون رو به هدر دادم و برنامه م اینه که این یکی هم قشنگ هدر بدم :) مگر ای...
آشفته ذهنیِ 29سالگی - تاریخ: 1396/4/15 ساعت: 22:06
حرفهایی هستند که هیچ جا نمیشه بیانشون کرد. نه با دوست نه با غریبه نه با یار نه با دشمن نه تو وبلاگ نه تو دفترچه یادداشت نه پشت کاغذپاره های دورریختنی... هیچ جا! این روزها که میگذره، فقط شامل 24 ساعت شبانه روز نیست که عقربه ها دنبالشون کنن و برن بگذرن. یه شکنجۀ واقعی و یه نبرد مداوم بین من و خودم و
برنامه - تاریخ: 1396/3/19 ساعت: 13:22
در پایان هفدهمین روز از دومین ماهِ سال، تازه میخوام برای سال پیشِ رو برنامه ریزی کنم. معتقدم که ماهی هر وقت از آب گرفته بشه تازه ست و هرچه دیرتر، خب تازه تر! دیگه برام مهم نیست تا دیروز چه اتفاقی افتاد، نگران فردا هم نیستم. امروز چه کار کنم و چه تصمیمی بگیرم و تا چه حد از روزم و حالم راضی باشم، از ه...
:( - تاریخ: 1396/3/19 ساعت: 13:22
دوشنبه هجدهم اردیبهشت ۱۳۹۶ . 23:18 ساعت ده صبح رفتم بیرون، نه شب اومدم. الان بعد از یک دوش سررررد و تلاشهای تموم اعضای خانواده برای گرم کردن آب و در نهایت یخ زدن من، باید بشینم واسه فردا صبح سوال امتحان طرح کنم... یه جوری برام سخته که قابل توصیف نیست!
شهر من، من به تو می اندیشم - تاریخ: 1396/3/19 ساعت: 13:22
بعد از ظهر با دو تا از دوستام رفتیم سر یکی از چشمه های کوهستانمون. چهار ساعت اونجا بودیم و از هوای بی نهایت پاک و خنکش تغذیۀ جسمی روحی کردیم! دیروز هم نهار رو با همکارها تو همون دامنه های کوهستان خوردیم. این ماه و این هوا اونم تو چنین طبیعت بکری، آدمو سر ذوق میاره. امروز همه ش میخندیدم! دیروز هم باا
در پی دلدار باش - تاریخ: 1396/3/19 ساعت: 13:22
::دلم میخواست منم وقتی تو تاکسی آهنگ "ای دل اگر عاشقی" پخش شد، با اون دو پسر کناریم، همخوانی میکردم و تا ته غزل رو با موسیقی میخوندم... :: من مرض های لاعلاج زیادی دارم؛ یکیش گیجی مفرطم هست. اون یکی حواسپرتی فوق العاده. یکی دیگه تردید در هنگام برگزیدن یکی از دو راه است! این آخری ریشه مو سوزونده به
خنک آن قماربازی که بباخت هرچه بودش/ بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر - تاریخ: 1396/3/19 ساعت: 13:22
اردیبهشت انقدر خوب بود، انقدر حالمو ساخت، که نمیخواستم تموم شه و ازش خارج بشم! ولی هر خوشی و ناخوشی گذرا هستن و اینکه تاثیر خوبِ روزی، بچربه به تاثیر بدِ یه روز دیگه، به راحتی امکان پذیر نیست و باید اونقدری شب و روز رو سپری کرده باشی تا به چنین مرحله ای برسی. اصلاً خودش یه پا عرفانه! تموم تلخی هایی